بذار همه بگن من بی شعورم! آدم باید انتقاد پذیر باشه
چی چی رو مبارکه...؟!! مثلا که چی؟ الان تو گفتی مبارکه، مبارک شد؟ برو پسر جان دنبال عاملش بگرد، ببین چی زندگی رو مبارک می کنه. اینقدم حرف نزن دیگه...
باشه، قبوله... من بی شعورم باز... این که حرف تازه ای نیست... خیلی مردی، سال جدیده، یه حرف جدید بزن. اگه هم بلد نیستی که خفه شو بشین سرجات... مثل من الان خفه می شم.
پ.ن: به اونایی که سال نو رو تبریک میگن لطفا بر نخوره. برم خورد به درک!

حالا یه خبر خوب... عید نزدیکه! هر چند کجاش این خبر خوبه؟ خوب چه فرقی می کنه... هی عید میاد و میره... خوب که چی؟
یه خبر دیگه... من معتاد شدم. البته از اون معتادا نه ها! معتاد فیلم شدم. فیلم که چه عرض کنم... سریال... لابد خیلیهاتون معتادشین... فیلم LOST دیگه. باور می کنین 4 تا فصل اولشو 10 روزه دیدم؟ الان منتظرم قسمتای جدیدشو نشون بدن سری دانلود کنم بشینم ببینم.
یه خبر دیگه... دارم زبان کار می کنم. خیلی... شدید... شاید بشه گفت روزی 5 یا 6 ساعت. (دارین میگین خوب به ما چه!) اصلا نمی گم بقیشو...
پ.ن: من این پست رو در حالت خواب و بیداری نوشتم. وقتی که داشتم انرژی آلفا از خودم در می کردم! مواظب باشین موجش نگیرتون!
خبر آخر... حوصله ندارم... خیلی بهم گیر میدن... بابا Leave me the f**k alone! یا Laissez moi tranquille!
فرض کنین که ما یه حیاط خیلی بزرگ داریم تو خونمون. پنج تا قفس بزرگ هم توش می ذاریم. تو هر کدوم یه سری از حیونا رو می ذاریم که با هم یه جورایی تفاهم دارن. مثلا خر، گاو، گوسفند، قاطر، اسب.. اینا مال یه قفس. ببر، پلنگ، یوز پلنگ، شیر... اینا هم مال یه قفس دیگه... و همین طور قفسارو پر می کنیم.
حالا... این حیوونا تو قفس خودشون هر غلطی که دلشون می خواد می کنن. خوب؟... ولی در قفس بستس و نمی شه رفت یه قفس دیگه. چرا؟ چون مرز وجود داره. دیوار قفس یه مرزه... واسه اینکه بخوای ازش رد شی باید ماهیتت رو عوض کنی و بشی شکل اونایی که می خوای بری پیششون.
حالا یه سوال! کی گفته خر و گاو با شیر و پلنگ فرق دارن که بخوان شکل هم بشن؟ اصلا کی گفته که قراره کسی عوض بشه؟ مگه نمی گی اونا آزادن که هر کاری بکنن؟ پس چرا باید عوض بشن تا بتونن آزاد باشن؟ بذار یه کم پیچیده ترش کنم (معمولا همه می گن بذار ساده ترش کنم!).
تو این فرضیاتتون باز فرض کنین که یه نفر به شما دوتا قانون معرفی کنه:
1- هر کسی آزاده و حق داره که از بیرون از قفس زندگی کنه.
2- اگه کسی بیرون از قفس باشه باید زندانی بشه و آزاد نیست.
اینو می دونی چی بهش میگن؟ میگن: Catch 22
.
.
.
حالا ماهم تو 5 تا قاره زندگی می کنیم...!

My World
The bloody freaks got in my head
Trying to make me someone else instead
It's my world now
it's my world now
it's my world...
it's my world...
Mama, why's it rainin' in my room
Cheer up boy clouds will move on soon
Heavy fog got me lost inside
I'm gonna sit right back and enjoy this ride
It's my world
You can't have it!
It's my world...freak
I'm out of my head
Who's in charge of my head today
Dancin' devils in angels way
It's my time now
it's my time now
it's my time...
it's my time...
Look out bloody freaks here I come
I'm gonna make my head my home
The sons of bitches tried to take my head
Tried to make me someone else instead
It's my world
You can't have it!
Not only do I not know the answer
I don't even know what the question is
God it feels like it only rains on me
Enough's enough
6 ماه پیش اون روزارو بدست آوردم دوباره. حالا بماند چطوری... باز رفتم تو اوج... ولی یه چیز مونده این وسط. این که آرزو می کنی کاش الان قبلا بود... می دونستم چیکار کنم!
جالبه... می دونین چرا؟ هفته پیش فهمیدم که دو سال بعد قراره بگم: "کاش الان دو سال قبل بود، می دونستم چیکار کنم!"
خوب الان دو سال قبله! الان باید بدونم چیکار کنم؟ آره... باید برنامه ریزی کنم.

چه خوابی بود... وای... بهتره بگم عجب کابوسی بود... چی؟ قراره هفت سال قحطی بیاد؟ بابا من 7 تا گاو چاق و اینجور چیزا ندیدم که.

خواب دیدم که یکی از نارفیقانی که قبلا با هم رفیق بودیم و به دلیل خوردن یه خنجر تیز از پشت باهاش قطع رابطه کردم (آخه بازم می زنه اگه باهاش دوستی کنم...) یه دونه سیب آورده میگه: "ببین آتنا (اسم اصلیمو گفت)، من معذرت می خوام بابت اونکار و خیلی هم پشیمونم. این سیب رو هم به نشانه دوستی آوردم بدم بهت. همانطور که این سیب رو می خوری، دوستی من و تو هم برقرار میشه."
منم که آدم دلرحمی هستم دیگه. خداییش یکی عاجزانه بیاد طلب مغفرت کنه ازت، دستشو رد می کنی؟ خیلی بدی اگه اینکارو بکنی... خلاصه... گفتم باشه. جهنم، ضرر... سگ خورد...
سیب و گرفتم، با اینکه من کلا سیب نمی خورم، ولی اینقدر شفاف و خوشکل بود سیبه که گفتم بی خیال این دفه رو می خوریم. چشتون روز بد نبینه... گاز اول رو زدم همانا... یهو دیدم تعداد زیادی کرم از تو سیب وارد دهنم شدن. هی اونارو تف کردم، ولی به پرزای زبونم چسبیده بودن... خیلی ترسیده بودم. یهو به ذهنم رسید که اگه یه ذره بنزین بخورم همشون میمیرن. سری یه موتور دیدم که کنار خیابون پارکه. شیلنگ بنزینشو کندم یه ذره بنزین خوردم، قرقره کردم... ریختم بیرون،... دیدم همه کرما مردن.
بعد از چند دقیقه یهو حس کردم معدم داره شل میشه. وای... شکمم سوراخ شد... هر چی تو معدم بود ریخت رو زمین... می خواستم بالا بیارم دیگه، ولی دیدم چیزی نمونده که بالا بیارم!
بعد یهو دیدم بنزین موتو هنوز بازه و یه نفر که رد می شد سیگارشو انداخت روش و همه هستی منفجر شد... و من از خواب پریدم!
.
.
.
وای... آخی... یه لیوان آب... حالم جا اومد...
وای خدا، چرا من گول این پسره رو خوردم؟ همش از همون اول شروع شد... از همون اول اول اول...
× - - × - - × - - ×
Crawl from the wreckage one more time
Horrific memory twists the mind
Dark, rutted, cold and hard to turn
Path of destruction, feel it burn
Still life Incarnation
Still life Infamy
Hallucination, Heresy
Still you run, what's to come? What's to be?
We hunt you down without mercy
Hunt you down all nightmare long
Feel us breathe upon your face
Feel us shift, every move we trace
Then you crawl back in, Into your obsession
Never to return, This is your confession
You crawl back in
But your luck runs out
اولین دلیلش اینه که دوس ندارم ایقدر حرف بزنم. دوست دارم نظرارو بخونم و فقط واسه خودم روشون فکر کنم. همین. حالا ممکنه انعکاسش تو پست بعدی باشه، ممکنه هم نباشه.
دلیل بعدی اینه که حوصله ندارم خداییش! خسته شدم از نظر جواب دادن. حسش نیست... می فهمی چی میگم؟
دلیل بعدیش باز اینه که من اصلا درست حرف زدن بلد نیستم. یهو می بینی یه چیزی گفتم ضایع شد رفت. زشته دیگه خداییش.
همین دیگه...
ولی خیلی دوست دارم نظر بخونم. خیلی...
من بالای 18 سال سن دارم و در حالت مستی نیستم و تمام این شرایط را می پذیرم!
من اصلا دوست ندارم راجع به سیاست نظر بدم. این پست رو همه از دیدگاه زبانشانسی بهش نگاه کنید، نه سیاسی... مرسی! البته منبع موثق ندارم واسه صحتش، تو نت دیدم دیگه! باحال بود، خوشم اومد... قابل توجه Lexicographers...
هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام! دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد،ولی واژه "کردان" به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد.
Kordanize /'k?rd?naiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]
(1): To get Ph.D without having B.Sc.
(2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.
- Kordanification( n.)
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2): The relationship between happiness and telling a big lie.
(3): A method in order to gain Self confidence.
- Kordanism(n. )
(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.
- Kordanic(adj. )
(1): Happy
(2): Self Confident
(3): Relaxed
- Kordanicly(adv. )
(1): In a Kordanic manner
چند سال میگذره و کم کم میشن پشت کنکوری. اصغر تهران قبول میشه ولی اکبر قبول نمیشه. میره سربازی.
تو تهران اصغر یه هم اتاقی پیدا می کنه شکل خودش. باز همه کارای اینا شکل همه به جز یه چیزشون، اینکه اصغر روزی 10 دقیقه کتاب می خونه قبل از خواب.
تو سربازی هم اکبر یه هم سلولی پیدا می کنه شکل خودش. همه کارای اینا باز شبیه همه، به جز اینکه هم سلولیش صبح 10 دقیقه زودتر از اکبر پا میشه و خط نستعلیق تمرین می کنه.
دو سال بعد اکبر و هم سلولیش سربازی شونو تموم می کنن. میرن دنبال کار... اکبر کار گیرش نمیاد... ولی هم سلولیش میره تو انجمن خوشنویسی ایران آزمون میده و به عنوان استاد استخدامش می کنن.
دو سال دیگه هم میگذره که اصغر و هم اتاقیش میشن پشت کنکور ارشد (مثل الان خودم). اصغر باز دوباره قبول میشه، ولی هم اتاقیش نه و میره سربازی با یکی هم سلولی میشه شکل هم سلولی اکبر و سرنوشت شون همونی میشه که واسه اکبر و هم سلولیش شد!
بعد از یه 10، 12، 15 سالی، اصغر داره تو بریتیش کلمبیا درس میده، و اکبر سر گذر واستاده که ببینه امروز کسی می برتش سر کار یا نه!

![]()
The Road Not Taken
Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I marked the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I,
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.
By: Robert Frost