X
تبلیغات
نوشته های یک پسر بی شعور

نوشته های یک پسر بی شعور

بذار همه بگن من بی شعورم! آدم باید انتقاد پذیر باشه

آتنا برمی گردد

آخرین مطلبم فک کنم 9 ماه پیش بود. اصلا یادم رفته بود که بی شعورم! تا اینکه امروز با یکی از دوستان میچتیدم و یادم اومد که ما یه وبلاگی هم داشتیما! حالا اینکه با این دوست چی می گفتیم که یاد اینجا افتادم به خودم ربط داره، فقط می خواستم بگم که من دوباره اومدم. می خواین خوشحال شین، می خواین نشین.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 22:13  توسط آتنا  | 

سال نو مبارک نباد

هر جا می ری میگن: "مبارکه مبارکه..." 

چی چی رو مبارکه...؟!! مثلا که چی؟ الان تو گفتی مبارکه، مبارک شد؟ برو پسر جان دنبال عاملش بگرد، ببین چی زندگی رو مبارک می کنه. اینقدم حرف نزن دیگه...

باشه، قبوله... من بی شعورم باز... این که حرف تازه ای نیست... خیلی مردی، سال جدیده، یه حرف جدید بزن. اگه هم بلد نیستی که خفه شو بشین سرجات... مثل من الان خفه می شم.

پ.ن: به اونایی که سال نو رو تبریک میگن لطفا بر نخوره. برم خورد به درک!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:30  توسط آتنا  | 

مشروح اخبار

سلام دوستان... خبر اول، من زنده ام! فقط حوصله موصله ندارم. همین. چیه؟ ناراحت شدین فهمیدین زندم؟ شرمنده دیگه... از یه بی شعور چه انتظاری دارین؟ ها؟ انتظار دارین خبر خوب بهتون بده؟

حالا یه خبر خوب... عید نزدیکه! هر چند کجاش این خبر خوبه؟ خوب چه فرقی می کنه... هی عید میاد و میره... خوب که چی؟

یه خبر دیگه... من معتاد شدم. البته از اون معتادا نه ها! معتاد فیلم شدم. فیلم که چه عرض کنم... سریال... لابد خیلیهاتون معتادشین... فیلم LOST دیگه. باور می کنین 4 تا فصل اولشو 10 روزه دیدم؟ الان منتظرم قسمتای جدیدشو نشون بدن سری دانلود کنم بشینم ببینم.

یه خبر دیگه... دارم زبان کار می کنم. خیلی... شدید... شاید بشه گفت روزی 5 یا 6 ساعت. (دارین میگین خوب به ما چه!) اصلا نمی گم بقیشو...

پ.ن: من این پست رو در حالت خواب و بیداری نوشتم. وقتی که داشتم انرژی آلفا از خودم در می کردم! مواظب باشین موجش نگیرتون!

خبر آخر... حوصله ندارم... خیلی بهم گیر میدن... بابا Leave me the f**k alone! یا Laissez moi tranquille!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 2:54  توسط آتنا  | 

چگونه است که اینگونه نیست؟!! Catch 22

تا حالا اینطوری فکر کردین؟

فرض کنین که ما یه حیاط خیلی بزرگ داریم تو خونمون. پنج تا قفس بزرگ هم توش می ذاریم. تو هر کدوم یه سری از حیونا رو می ذاریم که با هم یه جورایی تفاهم دارن. مثلا خر، گاو، گوسفند، قاطر، اسب.. اینا مال یه قفس. ببر، پلنگ، یوز پلنگ، شیر... اینا هم مال یه قفس دیگه... و همین طور قفسارو پر می کنیم.

حالا... این حیوونا تو قفس خودشون هر غلطی که دلشون می خواد می کنن. خوب؟... ولی در قفس بستس و نمی شه رفت یه قفس دیگه. چرا؟ چون مرز وجود داره. دیوار قفس یه مرزه... واسه اینکه بخوای ازش رد شی باید ماهیتت رو عوض کنی و بشی شکل اونایی که می خوای بری پیششون.

حالا یه سوال! کی گفته خر و گاو با شیر و پلنگ فرق دارن که بخوان شکل هم بشن؟ اصلا کی گفته که قراره کسی عوض بشه؟ مگه نمی گی اونا آزادن که هر کاری بکنن؟ پس چرا باید عوض بشن تا بتونن آزاد باشن؟ بذار یه کم پیچیده ترش کنم (معمولا همه می گن بذار ساده ترش کنم!).

تو این فرضیاتتون باز فرض کنین که یه نفر به شما دوتا قانون معرفی کنه:

1- هر کسی آزاده و حق داره که از بیرون از قفس زندگی کنه.

2- اگه کسی بیرون از قفس باشه باید زندانی بشه و آزاد نیست.

اینو می دونی چی بهش میگن؟ میگن: Catch 22

.

.

.

حالا ماهم تو 5 تا قاره زندگی می کنیم...!

My World

The bloody freaks got in my head

Trying to make me someone else instead

It's my world now
it's my world now
it's my world...
it's my world...

Mama, why's it rainin' in my room
Cheer up boy clouds will move on soon
Heavy fog got me lost inside
I'm gonna sit right back and enjoy this ride

It's my world
You can't have it!
It's my world...freak

I'm out of my head

Who's in charge of my head today
Dancin' devils in angels way

It's my time now
it's my time now
it's my time...
it's my time...

Look out bloody freaks here I come
I'm gonna make my head my home
The sons of bitches tried to take my head
Tried to make me someone else instead

It's my world
You can't have it!

Not only do I not know the answer
I don't even know what the question is

God it feels like it only rains on me

Enough's enough

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:7  توسط آتنا  | 

الان دو سال قبل از دو سال بعده!

تا حالا شده بگی: "ای کاش الان دو سال قبل بود، می دونستم چیکار کنم. از وقتم بهتر استفاده می کردم..." خلاصه اینطوری ها دیگه... منم تا حالا این حرفو زیاد زدم به خودم و دیگران. همیشه دوست دارم 18 سالم می بود. آخه اون روزا اوج زندگیم بود...

6 ماه پیش اون روزارو بدست آوردم دوباره. حالا بماند چطوری... باز رفتم تو اوج... ولی یه چیز مونده این وسط. این که آرزو می کنی کاش الان قبلا بود... می دونستم چیکار کنم!

جالبه... می دونین چرا؟ هفته پیش فهمیدم که دو سال بعد قراره بگم: "کاش الان دو سال قبل بود، می دونستم چیکار کنم!" 

خوب الان دو سال قبله! الان باید بدونم چیکار کنم؟ آره... باید برنامه ریزی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:1  توسط آتنا  | 

All Nightmare Long

چه خوابی بود... وای... بهتره بگم عجب کابوسی بود... چی؟ قراره هفت سال قحطی بیاد؟ بابا من 7 تا گاو چاق و اینجور چیزا ندیدم که.

خواب دیدم که یکی از نارفیقانی که قبلا با هم رفیق بودیم و به دلیل خوردن یه خنجر تیز از پشت باهاش قطع رابطه کردم (آخه بازم می زنه اگه باهاش دوستی کنم...) یه دونه سیب آورده میگه: "ببین آتنا (اسم اصلیمو گفت)، من معذرت می خوام بابت اونکار و خیلی هم پشیمونم. این سیب رو هم به نشانه دوستی آوردم بدم بهت. همانطور که این سیب رو می خوری، دوستی من و تو هم برقرار میشه."

منم که آدم دلرحمی هستم دیگه. خداییش یکی عاجزانه بیاد طلب مغفرت کنه ازت، دستشو رد می کنی؟ خیلی بدی اگه اینکارو بکنی... خلاصه... گفتم باشه. جهنم، ضرر... سگ خورد...

سیب و گرفتم، با اینکه من کلا سیب نمی خورم، ولی اینقدر شفاف و خوشکل بود سیبه که گفتم بی خیال این دفه رو می خوریم. چشتون روز بد نبینه... گاز اول رو زدم همانا... یهو دیدم تعداد زیادی کرم از تو سیب وارد دهنم شدن. هی اونارو تف کردم، ولی به پرزای زبونم چسبیده بودن... خیلی ترسیده بودم. یهو به ذهنم رسید که اگه یه ذره بنزین بخورم همشون میمیرن. سری یه موتور دیدم که کنار خیابون پارکه. شیلنگ بنزینشو کندم یه ذره بنزین خوردم، قرقره کردم... ریختم بیرون،... دیدم همه کرما مردن.

بعد از چند دقیقه یهو حس کردم معدم داره شل میشه. وای... شکمم سوراخ شد... هر چی تو معدم بود ریخت رو زمین... می خواستم بالا بیارم دیگه، ولی دیدم چیزی نمونده که بالا بیارم!

بعد یهو دیدم بنزین موتو هنوز بازه و یه نفر که رد می شد سیگارشو انداخت روش و همه هستی منفجر شد... و من از خواب پریدم!

.

.

.

وای... آخی... یه لیوان آب... حالم جا اومد...

وای خدا، چرا من گول این پسره رو خوردم؟ همش از همون اول شروع شد... از همون اول  اول اول...

× - - × - - × - - ×

Crawl from the wreckage one more time
Horrific memory twists the mind
Dark, rutted, cold and hard to turn
Path of destruction, feel it burn
Still life Incarnation
Still life Infamy

The light that is not light is here
To flush you out with your own fear
You hide, you hide, but will be found
Release your grip without a sound
Still life Immolation
Still life Infamy

Hallucination, Heresy
Still you run, what's to come? What's to be?

We hunt you down without mercy
Hunt you down all nightmare long
Feel us breathe upon your face
Feel us shift, every move we trace

Then you crawl back in, Into your obsession
Never to return, This is your confession

You crawl back in
But your luck runs out

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:14  توسط آتنا  | 

آتنا دیگه نظرات رو جواب نمی ده

سلام. راستش دیگه نمی خوام به نظرات جواب بدم. به دلایلی که الان عرض می کنم خدمتتون.

اولین دلیلش اینه که دوس ندارم ایقدر حرف بزنم. دوست دارم نظرارو بخونم و فقط واسه خودم روشون فکر کنم. همین. حالا ممکنه انعکاسش تو پست بعدی باشه، ممکنه هم نباشه.

دلیل بعدی اینه که حوصله ندارم خداییش! خسته شدم از نظر جواب دادن. حسش نیست... می فهمی چی میگم؟

دلیل بعدیش باز اینه که من اصلا درست حرف زدن بلد نیستم. یهو می بینی یه چیزی گفتم ضایع شد رفت. زشته دیگه خداییش.

همین دیگه...

ولی خیلی دوست دارم نظر بخونم. خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:52  توسط آتنا  | 

ویژگی های یک آدم بی شعور

خیلی از دوستان مکررا درخواست کردن که اگر ما هم بخواهیم بی شعور شویم، باید چکار کنیم. به من گفتن تا ویژگی های یک آدم بی شعور رو بنویسم. به روی چشم... ولی یه چیزی رو همین اول بگم. خیلی از این ویژگی ها ممکن تو اطرافیانتون دیده بشه، و یا تو خودتون (اگه از بیرون به خودتون نگاه کنین)... دیگه ناراحت نشین. اگه می خواین ناراحت بشین این پست رو نخونین لطفا! واسه ادامه روی لینک زیر کلیک کنین:

من بالای 18 سال سن دارم و در حالت مستی نیستم و تمام این شرایط را می پذیرم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:17  توسط آتنا  | 

kordanize

من اصلا دوست ندارم راجع به سیاست نظر بدم. این پست رو همه از دیدگاه زبانشانسی بهش نگاه کنید، نه سیاسی... مرسی! البته منبع موثق ندارم واسه صحتش، تو نت دیدم دیگه! باحال بود، خوشم اومد... قابل توجه Lexicographers...

هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام! دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد،ولی واژه "کردان" به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد.


Kordanize /'k?rd?naiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]
(1): To get Ph.D without having B.Sc.
(2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

- Kordanification( n.)
(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)
(2): The relationship between happiness and telling a big lie.
(3): A method in order to gain Self confidence.

- Kordanism(n. )
(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)
(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

- Kordanic(adj. )
(1): Happy
(2): Self Confident
(3): Relaxed

- Kordanicly(adv. )
(1): In a Kordanic manner

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:59  توسط آتنا  | 

تفاوتی که ایجاد تفاوت می کند

اکبر و اصغر دوتا دوقلو هستن. خیلی باهم دوستن. همه کاراشون شبیه همه. با هم میرن مدرسه، با هم میرن بازی، با هم میرن پارک، با هم غذا می خورن. با هم حتی میرن دسشویی (البته نوبتی). خلاصه ننه اینا حتی بعضی وقتا به اشتباه میفته که کدوم کدوم بود! بیچاره ها پس فردا که زن بگیرن، یهو می بینی اشتباه شد یه روز! مثل فیلم Prestige. خلاصه... همه کاراشون شبیه همه... به جز یه چیز. اصغر همیشه قبل از خواب 10 دقیقه کتاب می خونه.

چند سال میگذره و کم کم میشن پشت کنکوری. اصغر تهران قبول میشه ولی اکبر قبول نمیشه. میره سربازی.

تو تهران اصغر یه هم اتاقی پیدا می کنه شکل خودش. باز همه کارای اینا شکل همه به جز یه چیزشون، اینکه اصغر روزی 10 دقیقه کتاب می خونه قبل از خواب.

تو سربازی هم اکبر یه هم سلولی پیدا می کنه شکل خودش. همه کارای اینا باز شبیه همه، به جز اینکه هم سلولیش صبح 10 دقیقه زودتر از اکبر پا میشه و خط نستعلیق تمرین می کنه.

دو سال بعد اکبر و هم سلولیش سربازی شونو تموم می کنن. میرن دنبال کار... اکبر کار گیرش نمیاد... ولی هم سلولیش میره تو انجمن خوشنویسی ایران آزمون میده و به عنوان استاد استخدامش می کنن.

دو سال دیگه هم میگذره که اصغر و هم اتاقیش میشن پشت کنکور ارشد (مثل الان خودم). اصغر باز دوباره قبول میشه، ولی هم اتاقیش نه و میره سربازی با یکی هم سلولی میشه شکل هم سلولی اکبر و سرنوشت شون همونی میشه که واسه اکبر و هم سلولیش شد!

بعد از یه 10، 12، 15 سالی، اصغر داره تو بریتیش کلمبیا درس میده، و اکبر سر گذر واستاده که ببینه امروز کسی می برتش سر کار یا نه!

The Road Not Taken
     
Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;

Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I marked the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I,
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.

By: Robert Frost


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:37  توسط آتنا  |